تبليغاتX
!! °•ღ am!rr°•ღ°•ِِِِِ $ayNa ِِِِِღ•°!!

!! °•ღ am!rr°•ღ°•ِِِِِ $ayNa ِِِِِღ•°!!

تنها نفس من تویی!!

چه زود فراموش شدم آن زمان که نگاهم از نگاهت دور شد چه زود از یاد تو رفتم آنگاه که دستانم از دستان تو رها شد
مقصد من در این راه عاشقی بیراهه بود ، اینهمه انتظار و دلتنگی بیهوده بود .
با اینکه دلتنگ هستم اما چاره ای جز تحملش ندارم ، خیلی خسته ام،راهی جز تنها ماندن ندارم
.
چه زود قصه عشقمان به سر رسید اما آن دختر عاشق به عشقش نرسید
.
چه زود آسمان زندگی ام ابری شد ،

آرزوی دلم تیدیل به رویا شد ، تنها ماندم و عشقم افسانه شد .

چه زود غروب آمد و دیگر طلوعی نیامد
.
هر چه به انتظار آمدنت نشستم نیامدی ، هر چه اشک ریختم کسی اشکهایم را پاک نکرد، هر چه در گوشه ای نشستم و زانو به بغل گرفتم کسی نیامد مرا در آغوش بگیرد و آرام کند ، خواستم بی خیال شوم ، بیخیالی مرا دیوانه کرد ، خواستم تنها باشم ، تنهایی مرا بیچاره کرد
.
چه زود گذشت لحظه های با تو بودن ، چه دیر گذشت لحظه های دور از تو بودن و زود نگذشت آنگاه که تو رفتی و هیچگاه نیامدی
.
باور داشته باش هنوز هم برای تو زنده ام ، هرگاه دیدی نیستم بدان که از عشقت مرده ام
.
چه زود فراموش شدم آن زمان که دلم برایت خون شد.

تازه میخواستم با آن رویاهای عاشقانه ای که در سر داشتم تو را خوشبخت کنم ، میخواستم عاشقترین باشم ، برای تو بهترین باشم ، اما نمیدانستم دیگر جایی در قلبت ندارم . چه زود فراموش شدم آن زمان که دیگر تو را ندیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 10:36  توسط ساینا  | 

بدون شرح!


این وبلاگ لعنتی تعطیل شد
برای همیشه..........
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 9:12  توسط ساینا  | 

سلام....

دیگه اینجا پست نمیزارم....

اینجا بهتر واسم======>http://niloofarii.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 9:8  توسط ساینا  | 

منو ببخش

 .سلام .سلام.سلام به امیر خوبم...خوفی عشقم؟؟!خواستم بیام برات بنویسم

از همه دلتنگی هام از همه چیزای که دیروز بینمون گذشت..

دیشب وقتی باهات تو تل صحبت کردم..نتونستم بخوابم. رفت عکستو ار کام

پیتور ریختم به گوشیم .سرم درد میکرد.. گیج شده بودم..خسته بودم..

رفتم نشستم زیر تختم یه گوشه ..پاهامو جمع کردم  ..تا نیمه های شب به

عکست خیره شدم....نمی دونم تو عکست چی بود...ولی توروپیشم

احساس کردم...عکستو هزاران بار بوسیدم...من دیشب با عکست حرف 

زدم..از تو می پرسیدم. امیر چرا؟؟چرا.ولی فقط تو نگام میکردی.ساکت و

ارام به چشام نگاه میکردی.گوشیمو بغل کردم و یاد بغلت افتادم گریه ام

سرازیر شد...دلم گرفته بود..دلم از دنیا گرفته بود...از دست خودم...خسته

شده بودم..که چرا اینهمه اذیتت می کنم بی دلیل.

میدونم امیر...میدونم در ان دل مهربانت چه میگذره...مهربانیت را  میفهمم.

وقتی دیشب گفتی که ساینا تا خواستمofکنم..دیدم نمیتونم بدونه تو نمی

تونم...اون لحظه بی صدا گریه میکردم

،با تمام وجودم درک میکنم.فقط خسته ام.میدونی چی میگم.؟

دیروز احساس کردم امیر به یه قول درست و حسابی احتیاج داره که باور کنه که من به

جز امیرم نمیتونم و نمیخوام به کسه دیگه فک کنم برا همین اینارو گفتم که اینجا ثبت بشه که من

 بجز امیر به هیییییییییییییییییییییچ کس دیگه ای فکر نمیکنم و نخواهم کرد 

پس یه بار دیگه میگم : امیرم نفسم همه ی وجودم من فقط یه عشق دارم اونم تویی همه ی سعیمم

میکنم که بهت برسم حتی شده جلوی همه وایمستم

 

فدات شم خیلی عاشقتم منو ببخش

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل کنم... به فاصله ها فکر

میکنم ...... میدونی چرا؟؟ آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز

عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام کنم....رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم

تپشهای قلبت رو بشمارم...........چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام

حرف میزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟چطور بگم با من نیستی؟؟آره!

خودت میدونی....میدونی که همیشه با منی....میدونی که تو،توی

لحظه لحظه های من جاری هستی....آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....برای همینه

که همیشه با منی...برای همینه که حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...برای همینه که میتونم

دوریت رو تحمل کنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میکنم دیگه طاقت

ندارم....دیگه نمیتونم تحمل

کنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میکشم....دستامو که بو میکنم


مست میشم...مست از عطرت.. صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهءاینها...به یه چیز

 میرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقتدلتنگیم بر طرف

میشه...اونوقت تو رو نزدیکتر از همیشه حس میکنم....اونوقتدیگه تنها نیستم حالا من این تنهایی

 رو خیلی خیلی دوسش دارم.. به اینتنهایی دل بستم...حالا میدونم که این تنهایی خالی نیست...پر

 از یاد عشقه..پر از اشکهای گرم عاشقونه

 


 


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 22:11  توسط ساینا  | 

نفسم به فکرتم

امیر خیلی دوست دارم!لحظاتی که کنار توام بهترین لحظه

 های زندگیمن!آرامشی که وقتی بغلم

    میکنی پیدا میکنم رو قبل از با تو بودن هیچ وقت

 تجربه نکرده بودم!وقتی سرمو رو سینت

 میذارم و صدای قلبتو گوش میدم و هر نفستو حس میکنم

 دلم میخواد زمان متوقف شه و اون

 لحظه تا ابد ادامه پیدا کنه!اون وقته که میفهمم نفس

 من تویی،بدون تو یه لحظه هم نمیتونم زنده

 بمونم!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 20:12  توسط ساینا  | 

امروز بهترین روز زندگیم بود

سلام به همه عاشقاي دنيا،سلام به امیر كه تنهاترين عشقم تو دنياست و هميشه عشقش تو قلبم باقي
 
 ميمونه،امیر دنيامي،عمرمي(بسه ديگه بقيه قربون صدقه رفتنام خصوصي بيد)

 راستش دوست ندارم بيام بنويسم اخه،اخه،اخه چي دارم بنويسم جز دلتنگي،جز دوري، در

 كنار  عشقم نبودنام....

اخه چرا مايي كه اينقدر همديگرو دوست داريم نبايد در كنار هم باشيم،مال هم باشيم،(البته امرو

ز پیش هم بودیم..)

غم و غصه بسه ديگه،يه كمم از شادي بگم ديگهههه،نميدونيد چي شده اخه،من و امیر باز

قرار شد همديگرو ببينيم،واااااااي نميدونيد چقدر خوشالم،قربونش برم كه اينقدر ديدنش بهم

انرژي ميده،وقتي ميبينمش دوست دارم تو اون لحظه هيچي نداشته باشم(يكي نيست بگه بابا تو

 مگه چيزي هم داري) ولي امیر مال مال خودم باشههههههه،مسخره نكنيداااااااا دوسش دارم

حرفييييييييييييه؟

حالا راستش بگم كجا رفتم.رفتم خونه ی امیر ،اخه امروز يه روز خاصي بود ،شما كه

نميدونين چه روزيه،نميدونين كه خدا تو همچين روزي جه هديه با ارزشي به يكي از بنده هاش

داده،حالا اگه عشقم دوست داشت مياد بهتون ميگه كه چه روز با ارزشيه امروز .

 

امیرم دنيامي،دوست دارم تا اخرين نفسم،تو قلبم يه اسم نوشته شده كه اونم امیره،كسي نمي تونه

اونو از رو قلبم برداره مگر اينكه قلبم و از تو سينم درارن،كه در اون صورت من ميميرم،فدات

بشم كه اينقدر مهربونو خوبي

امیر عزیزم میدونی که عاشقتم ؟ با تمام ـ وجودم عاشقتم . با تک تک ـ سلولهای بدنم این حس ـ نابو میفهمم و احساسش میکنم . نمیدونم چه جوری جواب ـ این همه مردونگیتو... خوبیو

مهربونیتو بدم . امیدوارم لایق ـ عشق ـ قشنگت باشم بهترینمممم دلم میخود وقتی خوابی بشینم و

یه دل ـ سیر نگات کنم . کی میشه یعنی  ؟ الان یهو دلم خواست برات  یه عالمه بنویسم ولی خودت میدونی که زیاد خوب

نیستم. فقط بدون خیلی دوستت دارم  

امیرم امروز با رفتارت باعث شدی عشقم نسبت بهت هزاران برابر بشه٬ خیلیییی اروم شدم٬ برعکس منکه عصبانی ولوس  بودم تو خیلی خوب و اروم و منطقی بودی. ازت ممنونم عشقم. ماهی ماه

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389ساعت 18:17  توسط ساینا  | 

در بودنت به نبودنت و در نبودنت به بودنت می اندیشم ای بود و نبود من !


اي کاش انتظار پاياني داشت تا من مي توانستم باز آن
 
دستان پر مهرت را بگيرم و براي آخرين

بار بر آن بوسه زنم.


اي کاش انتظار پاياني داشت تا من دوباره تو را در

آغوش بگيرم و براي آخرين بار وجودت را


حس کنم. اي کاش انتظار پاياني داشت تا من در آغوش تو

 ميمردم.اي کاش اين انتظار طاقت


فرسا تمامي داشت تا من نواي عاشقانه از ديدار تو سر

مي دادم.


اي کاش انتظار پاياني داشت تا من براي آخرين بار غرق

 در نگاه پر محبتت مي شدم.


اي کاش اين انتظار پاياني داشت تا من دستانت را مي

گرفتم و در اين غربت تنهايي غرق


نمي شدم.اي کاش اين انتظار پاياني داشت تا مي توانستم

 براي آخرين بار گل رويت را ببينم

سلام امیر عزیزم..حالت خوبه؟؟؟!!
 
من خوبم چون امروز صداتو شنیدم..یه کم ناراحتم چون دیروز نبودی کنارم!و وقتی پشت تل
 
گفتم امیر؟؟تو گفتی:.....!!
با همه ی اینا خیلی عاشقتم و دوست دارم...دیشب یه لحظه هم نوتستم بخوایم...
 
دوریت منو خیلی عذاب می ده ولی  فرادا می بینمت..عزیرم .
 
از الان لحظه شماری میکنم...
 
بهت قول داده بودم حتی ۴ساعتم تنهات نذارم ولی...!خوب من بد قول نیستم...نامرد هم نیستم
 
من بیشتر از تو تورو دوست دارم...باور کن من خودم هم نمی خواک ازت دور باشم..
 
حتی یه ثانیه.ولی خودتم میدونی دست خودم نیست..
 
.بخاطره من  تحمل داشته باش..بخدا منم بی تو میمیرمنظرتو خوندم
 
باید خودت بفهمی که چقدر عاشقتم و دوست  دارم..
 
فردا بغلت می کنمهام هام می خورمت
وای
 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 11:2  توسط ساینا  | 

سومین دیدار ما

    

سلامی دوباره به نفسم..به همهی امید زندگیم به تنها دلخوشیم...به تنها نگاهم...به تنها آرزوم..

بدون بی تو من هیچم..     

امروز دوباره دیدمت..ساعت ۳:۳۰همون جای همیشگیمون..منتظر من بودی..وقتی سوار ماشین شدم.

وقتی دیدمت..همه ی دردم همهی ناراحتیهام از یادم رفت. اروم بودم دلخوش بودم..دلم به بودنت در کنا

رم خوش بود..دستمو گرفتی....گفتی:ساینا لحظه شماری میکردم دستاتو بگیرم  الان دستات مال منه

من ساکت بودم..چون سرم درد میکرد.ولی به خدا به جونه مادرم من این لحظه رو به دنیا هم نمیدم

دستت تو دستم بود مثل اینکه دنیا رو داشتم...دستای من سرد بود ولی دستای تو...الهی من فداش

شم گرم بود..چشاشت می خندید...شاید بخاطره من بود...من کم ارایش کرده بودم  ...اصلا ارایش

نداشتم......

رفتیم ملودی ولی اون تو شلوغ بود...وقتی خیابونارو باتو دور می زدم...باور کن بهترین لحظه ی زندگیم

بود..رفتیم جائی ..که طبقه ی پائین خونتون بود..اون تو خالی بود..بهت می گفتم سردمه ولی سردم

نبود...خجالت می کشیدم..بغلم کردی..محکمتر بغلم کردی...وای امیر باز دلم به اغوش گرمت تنگ شد...

بهترین لحظه ی زندگیم تو او آپارتمان بود...نگام می کردی..خیلی عاشقتم..عاشق چشماتم...

وقتی نگات می کنم دنیا مال من میشه..فقط مال من.

دلم برات تنگ شده وقتی نمیبینمت دلم آرومتره مسخرست مگه نه؟ آخه وقتی میبینمت بی تاب تر

میشم به مرز جنون می رسم اما با ندیدنت فقط بی قرارم از دیدنت می ترسم ............از عشق زیاد

میترسم..میترسم...نرسیم..میترسم مال هم نشیم..وقتی بغلت بودم فقط می خواستم بخوابم..

امروز اتاقی بودیم که..بهم گفتی اینجا بشه اتاق بچه مون من  من من باورم نشد..اخه باورش سخت بود

اخه نمیدونم می شه یا نه........

کاش بشه کاش برسیم...خیلی عاشقتم امیر.     

        

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 18:38  توسط ساینا  | 

خیلی دوستت دارم

 

    
  
    
امیر ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، 
با

چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه

 هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند

خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من

 ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان

 معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت

از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ،

 مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا

 ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا

هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از

 پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم

براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در

 عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني

 

امیر عزیز...امروز باز میبینمت...خیلی خوشضحالم که دستای گرمتو میگیرم..میخوام امروز

بغلت کنم..وبهت بگم. این دنیا بدونه تو هیچه..بهت بگم که امیر منم تورو دوست دارم

من شبا بدونه تو نمی تونم بخوابم....عشقم منو ببخش که نصف شبا بهت زنگ میزنم اخه میدونی

دلیل این که از خواب می پرم توی.............دیگه از دست هم ناراحت نشیم

منم قول میدم دیگه حتی وسه ۴ساعتم شده تنهات نذارم...خیلی عاشقتم..تو شوهر گل منی

تونفسم شدی.زره زره وجودم شدی.....بهم باور کن.منو باور کن

 

.

 

sayna&amir




+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:32  توسط ساینا  | 

امیر عزیزم

این رو بدون که حتی فکر کردن بهت باعث شادی و آرامشم میشه.در کنارت که

هستم، احساس امنیت می کنم. حتی با شنیدن صدات، ضربان قلبم رو در سینه

حس می کنم. وقتی که در کنارت راه میرم احساس غرور می کنم. Smiley


اینو بدون که تحمل دوریت واسم خیلی سخته .شادیت واسم زیباترین منظره دنیا و

 ناراحتیت واسم سنگین ترین غم دنیاست.حتی تصور بدون تو زیستن واسم دشواره

باور کن که شیرین ترین لحظات عمرم لحظاتی است که با تو گذروندم. حاضرم برای

 خوشحالی ات دست به هر کاری بزنم. وقتی که به بن بست می رسم، با صحبت

کردن باهات به آرامش می رسم.  برای دیدنت لحظه شماری می کنم.حاضرم هر

جایی برم ولی فقط تو  کنارم باشی.

امیر جونم با هر موفقیت و محبوبیتی که بدست میاری شاد میشم  و احساس

سربلندی می کنم.

وقتی بهت فکر میکنم  دیگه واژه تنهایی واسم معنایی نداره



وقتی تو رو دارم در دل زمستان هم احساس بهاری بودن میکنم.

 

میبینی دوست داشتن تو چقد قشنگه ...Smiley

                       

eshghe man

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان 1389ساعت 15:4  توسط ساینا  |